اسی دزده
-
تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 14:50
اسی دزده ، پاهایش معلول بود ؛ موهایی بلند و کثیف داشت با ریش هایی توپی . دلش میخواست همتیپ داریوش باشد . دو عصای چوبی داشت که با آن ها توی دروازه می ایستاد و دروازه بانی میکرد . شوت که میزدند توپ را با چوبش میگرفت . بد هم نبود . کافی بود مسیر توپ را بفهمد ، عصا را بلند میکرد و توپ میخورد به عصا . یک...
دعای یک دل صاف
-
تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 14:50
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟» چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم».مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!» چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت : «نمازش ت...
شب یلدا مامانبزرگ
-
تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 14:50
شب سردی بود، پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت، پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه رفت نزدیک تر...چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخل...